مرتضى مطهرى

596

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

حكمش چنين است ، حكم شما محدود نيست به دايره‌هاى موجود در عالم . مىگوييد اگر ما فرض كنيم يك دايره‌اى كه موجود نيست الآن در اينجا موجود بشود ، آن خصلت خاص را ( مثلا اينكه نسبت محيط دايره‌اش به قطرش برابر عدد ثابت « پى » است ) خواهد داشت ؛ يعنى به فرض وجود اين دايره آن نسبت وجود خواهد داشت . اين قضيه را مىگوييم قضيهء حقيقيه « 1 » .

--> ( 1 ) . - اين مطلبى كه در تجريد ملاحظه فرموده‌ايد كه مىگويد اگر وجود ذهنى نباشد « لبطلت الحقيقية » آن وقت من اين مسائل را ربط داده‌ام به همين مطلبى كه مىفرماييد ، كه يك جايى هم نوشتم كه قضاياى علمى به معناى علوم تجربى جديد قضاياى حقيقيه نيست و اين نظر از آن جهت براى بنده پيدا شده بود كه در قضاياى حقيقيه موضوع بايد طبيعى باشد و حال آنكه در قضاياى علم جديد اصلا به كلى طبيعى اعتنا نمىشود و كلى ، كلى انتزاعى صرف است ؛ انتزاعى به معنى ذهنى ، به آن معنى كه متجددين مىگويند « ذهنى » و گرنه وجود ذهنى را كه متجددها منكرند . استاد : بله ، به همان معنى ، يعنى عينيت ندارد . - بله ، غرض اينكه مطلبى كه باز اين نظر را تأييد مىكند اين است كه در مثال آهنربا كه فرموديد ، قضيه قضيهء حقيقيه است ، جاى چون و چرا هم ندارد . اما قضايايى كه در علوم جديد بيشتر محل اعتبار و معتبر است قضايايى است از نوع آن قضيه‌اى كه قبلا فرموديد : « آهن در اثر حرارت منبسط مىشود » . در اينجا من نمىتوانم بگويم كه طبيعت آهن مطرح نيست ، اما علم جديد به طبيعت آهن كه عبارت از كلى طبيعى باشد اصلا اعتنا ندارد ، اصلا به وجودش هم توجه ندارد ، شرط وجود هم نمىكند . مىگويد يك قضيهء شرطيه‌اى در كار است كه : « اگر آهن را حرارت بدهيم منبسط مىشود » . بنابراين ، اين قضايايى كه تبديل به قضيهء شرطيه مىشوند مىتوانند قضاياى حقيقيه باشند و حال آنكه قضاياى حقيقيه بتّيّه تبديل به قضيهء شرطيه نمىشوند . استاد : اينجا سه مسأله است ، حالا فقط اين سه مسأله را مطرح مىكنم ، اين بحث مناط صدق و كذب در قضايا را كه تمام كرديم بعد تفصيل مطلب را بيان مىكنم . [ مسألهء اول ] : يكى از اشكالات خود مسألهء طبيعت است . اصلا اين حرف مطرح است كه آيا هر شىء از خود طبيعتى مخصوص دارد يا اينكه هيچ چيزى از خود طبيعت مخصوص ندارد ، كه مىدانيد اين قضيه تقريبا از هگل به اين طرف مطرح شده است و آنها اينجور فكر كرده‌اند كه افرادى كه براى اشياء طبيعت مخصوص قائل هستند اشياء را مجزا و مستقل از يكديگر ديده‌اند ، گفته‌اند الف طبيعتى دارد ، ب طبيعتى دارد ، ج طبيعتى دارد ، فلان شىء ديگر طبيعتى دارد ، در صورتى كه طبيعت مستقل براى اشياء در نظر گرفتن مولود يك بينش خاص است و آن بينش خاص اين است كه اشياء را در ارتباط با يكديگر نمىبيند ، ولى با بينشى كه اشياء را در ارتباط با يكديگر مىبيند مرزها شكسته مىشود . شىء در ارتباطش با يك سلسله از اشياء يك چيز است و در ارتباطش با يك سلسله از اشياء ديگر چيز ديگر است ؛ كما اينكه در باب حركت هم اين حرف را مىزنند ؛ يعنى اين مسألهء « طبيعت » را از دو ناحيه به اصطلاح مىشكنند ؛ يكى اينكه مىگويند اشياء را بايد ثابت انگاشت تا بشود براى آنها طبيعت فرض كرد . ديگر اينكه مىگويند اشياء را بايد مستقل از يكديگر و بىارتباط با يكديگر انگاشت و عالم را بايد